ما در اینجا، هر سه را دار می‌زنیم. آویختگی نوروساینس - روانشناسی - فلسفه.

بخش اول: آویختگی

بیدار شدم...

دیدم، شاید ندیدم؟ دیدن چیست؟ نه، نمی‌دانم... نادانم؟

سرم گیج می‌رفت. هیچ‌وقت مانند دیگران احساسات نداشتم. می‌دیدم اما درک نمی‌کردم؛ درک آسان نبود. درکِ انسان، شاید نوعی حیوان بود.

همه جا از شاخه‌های سیاه و لزجِ تپنده احاطه شده بود. کل دیوارهای این مکانِ تنگ و تاریک از همین ذات بودند. نوری نمی‌دیدم؛ شاخه‌ها همه جا را فتح کرده بودند.

فقط یک مستطیل کوچک بود که از آن نور سفیدِ مناسبی پخش می‌شد. جزئیاتش مشخص نبود؛ مانند ورقی کاغذ که نور زیادی می‌داد.
گرمایی نداشت. بی‌احساس بود.

از آن را برداشتم و به عنوان منبع نور استفاده کردم. تنها مسیری که می‌دیدم، بی‌پایان و بی‌هدف به نظر می‌رسید.

اما از جایی، صدایی آرام می‌شنیدم. قدم به جلو می‌ماندم و صدا واضح‌تر می‌شد...
صدای فریاد یک دختربچه بود!

دویدم و به او رسیدم. یک طناب چسبناک به شکل شش‌ضلعی دور گردنش بود و در هوا آویزان بود. نگاهی به دهانش کردم؛ خوشحال بود و می‌خندید!

اما صدای فریاد می‌آمد! فکر کنم فریاد از دل او بود، نه از دهانش.

یک مستطیل نورانی دیگر هم آنجا بود و روی صورت دختر گرفته شده بود؛ مانند مستطیلِ من. نورانی و عجیب. دختر خودش را به آن طنابِ شش‌ضلعی آویزان کرده بود.

دختر را پایین آوردم. شروع کرد به گریه‌های شدید. گریه‌هایش تمامی نداشت و من فقط نگاهش می‌کردم. حس کردم کارم اشتباه بود...

پس وی را بلند کردم و گردن او را دوباره بر طناب گذاشتم تا آویزان شود.

بخش دوم: فیلترِ تکامل

تکامل جادو نیست؛ فیلتر است. هر احساسی که داریم، برای زنده ماندن بوده.

(ساختار مولکولی دوپامین)

دوپامین انسان را رام می‌کند. اگر انسان میلی به جفت‌گیری نداشت، نسلش تمام می‌شد. عشق و لذت، هر دو ابزار بودند.

ساختار مولکولی دوپامین

بدن دختر شاد شد، برایم عجیب بود. به مستطیل سفید نگاه می‌کرد و راضی بود، هرچند دلش بابت دارآویخته بودن فریاد می‌زد.
انگار که چاقویی در بدنش می‌رفت اما او با این چاقو شاد می‌شد.
او وابسته‌ی مستطیل بود، تحت کنترل آن، اما من هیچ حسی نسبت به مستطیل نداشتم.

کمی دچار جنون شده بودم، دیوارها محکم می‌تپیدند و خشمگین بودند.
به بالای سرم نگاه کردم و یک سوراخ دیدم، واردش شدم و آن راه تنگ و تاریک را ادامه دادم.
اوه! این بار صدای یک فریاد نبود، صدای دل‌های زیادی را می‌شنیدم، بلاخره به جایی بزرگ رسیدم که فضای خالی بسیار زیادی بود.
اما هنوزم نه خبری از آسمان بود، نه درخت.
فقط تاریکی و.... انسانهای بیشتر!

آویزان به شش ضلعی، و خیره به صفحه‌های نورانی.
دیگر توان ابهام را نداشتم، "یک توضیح می‌خواستم!"
یکی از جوان‌ها را از طنابش پایین انداختم، شروع کرد به فریادهای غمناک و بغض.
هرچه کردم این کارش تمام نشد، نمی‌توانستم این وضع را تحمل کنم.
یک پاسخگو می‌خواستم، یک پاسخگو تا بفهمم: اینجا کجاست! این شش ضلعی ها چیستند که کنترل تمام انسانها را دارند؟

جوانی که روی زمین به ناله افتاده بود را خفه کردم، نمی‌دانم زنده ماند یا نه،
فقط دیگر صدایی از او بیرون نمی‌آمد.

بخش سوم: مستطیل‌ها

به جنازه‌ی جوان خیره شدم، نمی‌فهمیدم چرا این کار را کردم، احساس خاصی نداشتم. صدای محیط و فریاد انسان‌ها آنقدر در سرم تکرار شده بود که حسشان نمی‌کردم. در آرامش نگاهی به انسان‌های دارآویخته‌ی دیگر کردم که به مستطیل‌های خود خیره بودند و شاد می‌زیستند.

کمی دقت کردم، ضخامت شش‌ضلعی‌ها برابر نبود. برخی کلفت و محکم بود، اما برخی نازک‌تر. این بار جوان دیگری را برگرداندیم که طنابش ضخامتی کمتر و نور مستطیلش مقدار کمتری داشت. او را از طنابش پایین انداختم، شروع کرد به گریه کردن و التماس که دوباره آن را به بالا برگردانم. هرچه سوال می‌پرسیدم هیچ نمی‌دانست، فقط التماس می‌کرد که به طناب بازگردد. از آنهمه گریه‌های بی‌اساس خسته شدم، هیچ پاسخ مناسبی دریافت نمی‌کردم.

به راستی چه چیزی اینگونه وی را در کنترل داشت؟ نمی‌دانم، نادانم...

آیا به دنبال جای امنی هستی؟ همین حالا ناکتاب را کنار بگذار.
آیا می‌خواهی کسی حقیقت را نشانت دهد؟ بمیر، کسی جز مغزت حقیقت را نشانت نخواهد داد.
اگر دچار ابهامی، قرار نیست آرام شوی.
ابهام جای فکر کردن نیست، جایی‌ست که مغز شروع به تقلا می‌کند.
ناکتاب یک کلیشه یا داستان تخیلی نیست، یک زاویه‌ی دید است، شاید مستقیم‌تر از دیگر زوایا. شاید پس از خواندنش، دید تو نسبت به دنیا دستخوش تغییر شود.
ناکتاب برای تغییر دنیا نیست، بلکه برای دیدن چیزی است که از قبل می‌دیدی و دقت نمی‌کردی.
من با این کتاب لامپ را روشن می‌کنم، اینکه مخاطب حقیقت را ببیند یا نه، به من ربطی ندارد.

ادامه‌ی داستان:

هنوز به دنبال یک انسان بودم که بتوانم با وی گفتگو کنم، چند چیز راجع به این مکان فهمیدم:
1- به مرور زمان، طناب‌هایی که حلقه‌ی آنها مانند شش ضلعی‌ست کلفت‌تر می‌شوند و افراد به طنابشان بیشتر وابسته می‌شوند.
2- اگر این انسان‌ها از طناب خارج شوند، یا می‌میرند و یا فروپاشی ذهنی می‌کنند.
و چرا هیچکس جز من بیدار نیست، بیدار نیست...

فریادی زدم، ناگهان صدایی از یک انسان شنیدم که می‌گفت:
"یک تازه وارد جدید؟"

<

پایان؟

یک نوجوان 18 ساله بود. نزدیک من آمد،
روی لباسش طرح مستطیل شکسته شده نمایان بود.
با حس بغض گفتم: اینجا چه خبر است؟
پاسخ داد: آنان فقط به دنبال راه اند، راه. راهی که به آنان پاداش میدهد.
هیچکس آنان را مجبور به دارآویختگی نکرده، خودشان این کار را کردند.

منظورش را درست نفهمیدم.
+ افراد دیگری نیز اینجا هستند؟
- در این جهان؟ بله.
+ چرا این افراد را نجات نمیدهید؟
- تا زمانی که کسی نجات نخواهد، هیچکس نمیتواند آنهارا نجات دهد!
+ چه چیزی باعث شده که اینها به این وضعیت وارد شوند؟ التماست میکنم، حقیقت را بگو!

پسر هیچ نگفت، چاقویی در آورد و گفت:
به دنبال کدام حقیقتی؟
حقیقت محکوم به مرگ بود.
سپس چاقو را در گردنش فرو کرد.

حس ترس مرا با آرامش در آغوش گرفت، پسر هنوز کامل نمرده بود.
ناگهان حس عجیب وحشتناکی کردم، دور گردن من هم طنابی بسیار نازک بود که متوجهش نمی‌شدم!
+ این طناب ها چرا دور گردن همه هستند!
- طناب ها زیبایی زندگی هستند، هرقدر در طناب نازک‌تری باشی دنیا را وحشتناک‌تر می‌بینی.
+ چی؟ چرا! یعنی لذت و خوشی انقدر وابسته کننده است؟
پسر دیگر خونی برای صحبت کردن نداشت.

حال به فکر فرورفتم،
شاید وقتی انسانها را از طناب پایین می‌آوردم،
از وحشتناکیِ دنیای "واقعی و بدون لذت" دچار فروپاشی می‌شدند!
اما حداقل، طناب من نازک بود و به این دنیای بی رحم عادت داشتم.

انگار که اینجا طوفان خون آمده بود،
چاقو را از گردن پسر بیرون کشیدم و یک ایده به ذهنم رسید!
به یک سمت رفتم و با چاقو شاخه های سیاه را قطع کردم، تک به تک.
بلاخره به محفظه‌ی دیگری رسیدم که همه‌ی انسانهای آنجا بیدار بودند!
فکر کردم به عنوان غریبه، قرار است توجه زیادی به من شود یا احساس خطر کنند.
اما هیچ اهمیتی نبود،
کسی چیزی برایش مهم نبود.
آنان همگی از ذات کثیف جهان آگاه بودند و هیجانشان سرکوب شده بود.

مدتی بین آنها بودم و فهمیدم که همه نادانایند، کسی نمی‌داند ولی در نادانایی سهیم‌اند. همگی در انزوای و افسردگی بودند.