به جنازهی جوان خیره شدم، نمیفهمیدم چرا این کار را کردم، احساس خاصی نداشتم. صدای محیط و فریاد انسانها آنقدر در سرم تکرار شده بود که حسشان نمیکردم. در آرامش نگاهی به انسانهای دارآویختهی دیگر کردم که به مستطیلهای خود خیره بودند و شاد میزیستند.
کمی دقت کردم، ضخامت ششضلعیها برابر نبود. برخی کلفت و محکم بود، اما برخی نازکتر. این بار جوان دیگری را برگرداندیم که طنابش ضخامتی کمتر و نور مستطیلش مقدار کمتری داشت. او را از طنابش پایین انداختم، شروع کرد به گریه کردن و التماس که دوباره آن را به بالا برگردانم. هرچه سوال میپرسیدم هیچ نمیدانست، فقط التماس میکرد که به طناب بازگردد. از آنهمه گریههای بیاساس خسته شدم، هیچ پاسخ مناسبی دریافت نمیکردم.
به راستی چه چیزی اینگونه وی را در کنترل داشت؟ نمیدانم، نادانم...
آیا به دنبال جای امنی هستی؟ همین حالا ناکتاب را کنار بگذار.
آیا میخواهی کسی حقیقت را نشانت دهد؟ بمیر، کسی جز مغزت حقیقت را نشانت نخواهد داد.
اگر دچار ابهامی، قرار نیست آرام شوی.
ابهام جای فکر کردن نیست، جاییست که مغز شروع به تقلا میکند.
ناکتاب یک کلیشه یا داستان تخیلی نیست، یک زاویهی دید است، شاید مستقیمتر از دیگر زوایا. شاید پس از خواندنش، دید تو نسبت به دنیا دستخوش تغییر شود.
ناکتاب برای تغییر دنیا نیست، بلکه برای دیدن چیزی است که از قبل میدیدی و دقت نمیکردی.
من با این کتاب لامپ را روشن میکنم، اینکه مخاطب حقیقت را ببیند یا نه، به من ربطی ندارد.
ادامهی داستان:
هنوز به دنبال یک انسان بودم که بتوانم با وی گفتگو کنم، چند چیز راجع به این مکان فهمیدم:
1- به مرور زمان، طنابهایی که حلقهی آنها مانند شش ضلعیست کلفتتر میشوند و افراد به طنابشان بیشتر وابسته میشوند.
2- اگر این انسانها از طناب خارج شوند، یا میمیرند و یا فروپاشی ذهنی میکنند.
و چرا هیچکس جز من بیدار نیست، بیدار نیست...
فریادی زدم، ناگهان صدایی از یک انسان شنیدم که میگفت:
"یک تازه وارد جدید؟"